آتریناآترینا، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

دفتر خاطرات آترینا

38-سفر به شمال (11/3/1391)

1391/11/1 23:31
نویسنده : مامانی بابایی
448 بازدید
اشتراک گذاری

سفر به شمال

بالاخره بعد از یک سال تصمیم گرفتیم تعطیلات 14 و 15 خرداد رو بریم شمال خونه بابا جون .

آترینا همش فکر می کرد مامان شهناز اونجاست حتی وقتی بابایی داشت در ویلا رو باز می کرد آترینا گلی می گفت الان مامان شهناز تو خونست ؟؟ الان من می بینمش ؟؟؟ اشک هممونو در آورد.

 

آترینا 

آترینا در بدو ورود

 آترینا

آترینا و خاله نسترن

آترینا گلی و خاله نسترن

 

 آترینا و بابایی

زیارت اهل قبور

 

     niniweblog.com

بام سبز

شنبه 13 خرداد رفتیم بام سبز .می خواستیم آترینا گلی رو سوار تله کابین کنیم که شلوغ بود .

 آترینا

 

 آترینا

 

  niniweblog.com

شهربازی

به جای تله کابین آترینا گلی رو بردیم  شهر بازی .

 آترینا و بابایی

 

 آترینا و بابایی

این اولین وسیله ای بود که آترینا سوار شد . نمی دونم چرا نگران بود و خیلی خوشحال نبود شایدم ترسیده بود.

 

آترینا

 

 آترینا

فکرکنم از این  بیشتر از قبلی خوشش اومده بود.

 

 

 شهربازی

چرخ فلک رو همگی با هم سوار شدیم و آترینا شاکی بود که جاش کوچیکه و جا نداره بشینه.منظره شهر از بالای چرخ فلک فوق العاده بود.

 

آترینا شاکی از کمبود جا

 

رستوران وحید

 

این هم نمایی از رستوران وحید که یکی از آشناهای باباجون ایناست. مامان شهناز از غذا و سرویسش خوشش اومده بود.

 

     niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

رستوران سندباد

ناهار رفتیم رستوران سندباد .آترینا برای اولین بار یک slice پیتزا خورد.

 

آترینا

 

رستوران سندباد

 

بعد هم طبق معمول رفتیم فروشگاه نادی برای خرید کوکی و کلوچه.

 

آترینا

 

بابایی دو تا کایت هم برای آترینا جون خرید.

 

آترینا

 

آترینا

 

آترینا

 

از باغ گل کنار نادی هم که مامان شهناز همیشه خرید می کرد دو تا گلدون خریدیم.

 

آترینا

 

آترینا

 

آترینا

 

آترینا

 

عصر اون روز هم رفتیم خونه عمه صدیق کلی با آمنه جون و ستاره بازی کردی . یه اردک هم کادو گرفتی.

 

اردک کوچولو

 

راه میره ، کواک کواک می کنه و بالاشو بازوبسته می کنه .

 

میز صبحانه

 

اینم میز صبحونه کار مشترکی از بابایی و دایی نیما

 

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

صبح روز یکشنبه رفتیم جاده دیلمان.هوا خیلی خنک و مه آلود بود.مامانی نگران سرماخوردن آترینا گلی بود.

 

آترینا و بابایی

 

آترینا و بابایی

 

آترینا

 

آترینا و بابایی

 

قصر بادی

قصر بادی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)