38-سفر به شمال (11/3/1391)
سفر به شمال
بالاخره بعد از یک سال تصمیم گرفتیم تعطیلات 14 و 15 خرداد رو بریم شمال خونه بابا جون .
آترینا همش فکر می کرد مامان شهناز اونجاست حتی وقتی بابایی داشت در ویلا رو باز می کرد آترینا گلی می گفت الان مامان شهناز تو خونست ؟؟ الان من می بینمش ؟؟؟ اشک هممونو در آورد.
آترینا در بدو ورود


آترینا گلی و خاله نسترن

زیارت اهل قبور
.gif)
بام سبز
شنبه 13 خرداد رفتیم بام سبز .می خواستیم آترینا گلی رو سوار تله کابین کنیم که شلوغ بود .


.gif)
شهربازی
به جای تله کابین آترینا گلی رو بردیم شهر بازی .


این اولین وسیله ای بود که آترینا سوار شد . نمی دونم چرا نگران بود و خیلی خوشحال نبود شایدم ترسیده بود.


فکرکنم از این بیشتر از قبلی خوشش اومده بود.

چرخ فلک رو همگی با هم سوار شدیم و آترینا شاکی بود که جاش کوچیکه و جا نداره بشینه.منظره شهر از بالای چرخ فلک فوق العاده بود.
آترینا شاکی از کمبود جا

این هم نمایی از رستوران وحید که یکی از آشناهای باباجون ایناست. مامان شهناز از غذا و سرویسش خوشش اومده بود.
.gif)
.gif)
.gif)
رستوران سندباد
ناهار رفتیم رستوران سندباد .آترینا برای اولین بار یک slice پیتزا خورد.

رستوران سندباد
بعد هم طبق معمول رفتیم فروشگاه نادی برای خرید کوکی و کلوچه.

بابایی دو تا کایت هم برای آترینا جون خرید.



از باغ گل کنار نادی هم که مامان شهناز همیشه خرید می کرد دو تا گلدون خریدیم.




عصر اون روز هم رفتیم خونه عمه صدیق کلی با آمنه جون و ستاره بازی کردی . یه اردک هم کادو گرفتی.

راه میره ، کواک کواک می کنه و بالاشو بازوبسته می کنه .

اینم میز صبحونه کار مشترکی از بابایی و دایی نیما
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
صبح روز یکشنبه رفتیم جاده دیلمان.هوا خیلی خنک و مه آلود بود.مامانی نگران سرماخوردن آترینا گلی بود.





قصر بادی


38-سفر به شمال (11/3/1391)
