آتریناآترینا، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

دفتر خاطرات آترینا

63 - سفر به مالزی (3) (16/10/1391)

1391/11/7 13:54
نویسنده : مامانی بابایی
2,036 بازدید
اشتراک گذاری

روز سوم

برنامه روز سوم دیدار از صنایع دستی قلع و بزرگترین مجموعه سرگرمی ، تفریحی و ورزشی مالزی با گذر از جنگل های استوایی در بلندترین ارتفاعات مالزی و نیز معبد بهشت و جهنم و باغ توت فرنگی و کاهو بود.

معبد بهشت و جهنم

ورودی معبد بهشت و جهنم

روز سوم

 ساعت 7:30 آترینا گلی رو به زور از خواب بیدار کردیم و برای صرف صبحانه به بوفه هتل رفتیم. قرارمون با خانوم احمدی ساعت 9:20 بود که به دلیل ترافیک کمی تاخیر داشت.

آترینا و باران

آترینا و باران در انتظار اتوبوس تور

 

نمایشگاهی از صنایع دستی قلع اولین جایی بود که برای بازدید رفتیم و فهمیدیم که مالزی از بزرگترین کشورهای تولید کننده قلع در دنیاست .

آترینا و باران

آترینا و باران در ورودی فروشگاه قلع

سرویسهای زینتی قشنگی داشت با سنگهایی از ماه تولد ولی خوب خیلی گرون در میومد و نمی صرفید.

 niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

شهر پینوکیو (گنتینگ)

جای بعدی مجموعه تفریحی گنتینگ بود که در 50 کیلومتری کوالالامپور قرار داشت و حدود یک ساعت فاصله بود. در ارتفاعات قرار داشت که با تله کابین رفتیم.

تله کابین

آترینا

این هم آترینا در تله کابین

شهربازی

این هم نمایی از شهربازی مجموعه گنتینگ

آترینا و بابایی

گنتینگ

 برای بچه ها دستبند خریدیم که با اون دسبندا می تونستن هر وسیله مناسب سنشونو استفاده کنند.

باران و آترینا

آترینا

آترینا و باران

آترینا و باران

اون روز اتفاق جالبی در گنتینگ افتاد . یکی از آشنایان عموحمید رو در اونجا ملاقات کردیم که لطف زیادی در طول سفر نسبت به ما ابراز داشتن .

آترینا و باران

آترینا

این هم یک نمونه از ساعت بیگ بن لندن

آترینا و بابایی

تا ساعت 4:30 فرصت گشت و گذار در گنتینگ رو داشتیم که بعد از بازی بچه ها با خانوم دکتر همسرشون و پسرگلشون داتیس به مجموعه بولینگ گنتینگ رفتیم و تو دوگروه مشغول بازی شدیم .باران گلی خوابید و آترینا گلی هم مشغول تماشای بازی شد.

من و خاله مهرناز و عموحمید و بابایی یک گروه شدیم .داتیس , اقای دکتر و دو تا از دوستاشون هم یک گروه که اونا برنده شدن.

مامانی و خاله مهرناز هم با خانوم دکتر یه سر به یک کازینو زدن که خوب تجربه جالبی بود.

ساعت حدود 4 با دوستان جدیدمون خداحافظی کردیم و رفتیم به محل قرار با تور.

به جای ناهار هم بستنی خوردیم . فرصت خوردن ناهار رو پیدا نکردیم.

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

معبد بهشت و جهنم

محل بازدید بعدی معبد بهشت و جهنم بود .

معبد بهشت و جهنم یکی از عبادتگاه های مطرح چینی ها  است و به دلیل نقاشی ها و مجسمه های خاص به بهشت و جهنم چینی ها مشهور شده است.

معبد

آترینا

 

ورودی معبد

آترینا

آترینا

معبد چینی

از خدایان چینی ها 

آترینا و باران

 

اتفاق جالبی که تو این بازدید افتاد این بود که گرفتار بارونای استوایی شدیم مجبور شدیم مدتی رو کنار یکی از مجسمه های جهنم سر کنیم ولی بارون بند نیومد که نیومد و زیر رگبار بارون به دیدن مجسمه ها ادامه دادیم . آترینا و باران هم با وجود داشتن چتر خیس خیس شدند.

 عمو حمید

عمو حمید زیر بارون

آترینا

آترینا

 

تصاویری از جهنم

جهنم

 جهنم

آترینا و بابایی

آترینا و بابایی

آقای محمدی

آقای محمدی

اینجا عمو حمید داشت به سرعت آترینا و باران رو از بارون فراری می داد.

 

تصاویر بهشت

بهشت

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

باغ توت فرنگی

محل بعدی جهت بازدید باغ توت فرنگی بود که می تونستی خودت تو سبد توت فرنگی انتخاب کنی و از شاخه بچینی که ما جرات نکردیم با بچه ها سمتش بریم.

باغ توت فرنگی

بابایی و آترینا

 niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

رستوران کاسپین

با وجود خستگی بچه ها و خودمون برنامه شب تور که بزن برقص تو رستوران کاسپین بود رو هم به اصرار دوستان در تور رزرو کردیم و ساعت 10 شب برای برنامه رفتیم. دی جی خوبی داشت و کلی بزن برقص بود تا ساعت 2 نصف شب . شام هم کباب سلطانی خوردیم که خیلی خوشمزه بود.آترینا که در بدو ورود خوابید باران هم بعد از کمی رقص و بازی با موبایل بالاخره خوابش برد.

آترینا و باران

آترینا و باران در رستوران

رستوران کاسپین

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)